تبليغاتX
نگاه
ادب، فرهنگ، دین

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

اصلا فکرش را نمی کردم که این قدر زود با تو خداحافظی کنم... ۲۳ روز فرصت زیادی نیست و از آن کمتر، ۷ روز برای جدایی....

خیلی عادت کرده بودم به تو... نه این که کار خاصی بکنم... نه! همین که در تو نفس می کشیدم... در تو می خوابیدم و می خوردم...

ولی فقط این ها نیست... شاید اصلا این ها همه اش نیست... خیلی مانده عزیزم!

تو خیلی چیزها به من دادی... خیلی...

در سایه ی تو بالا رفتم و اوج گرفتم... دیگر دستش به من نمی رسد... دشمن * را می گویم... البته اگر دوباره فرود نیایم... اگر دوباره سقوط نکنم...

در تو دوست داشتن را فهمیدم... فهمیدم که هستم... تازه! بودنِ او ** را هم حس کردم... چشیدمش... بی واسطه ... دیدم که در میدان مغناطیسی اش قرار دارم.

باز هم ادامه دهم؟ همین ها کافی نیست؟!

تازه داشتم یاد می گرفتم چطور بیشتر از بودن با تو بهره ببرم.... نرو... تو را به خدا.... به من بگو که وقت دارم هنوز...

وقت دارم هنوز؟

آری... هنوز 7 روز مانده .... باید بیشتر قدرش را بدانم.... باید....


* ان الشیطان کان للانسان عدوا مبینا

** لولا الحجه لساخت الارض باهلها

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

می خواهم در این عصر جمعه ای چند رباعی را با هم جواب دهم... به ترتیبشان دقت کنید. لازم به ذکر است که همگی رباعی ها از کتاب « آیینه ی آدینه » به کوشش جواد هاشمی (تربت) برگزیده شده اند...

 

خون شد دل من از این جدایی، ای دوست!

تا چند بنالم که کجایی؟ ای دوست!

هر شب به امید، سر نهم بر بالین

شاید تو به خواب من بیایی، ای دوست! *

 

با یار، من و تو را سَرِ یاری نیست

این است که ناله، ناله ی کاری نیست

این دیده ی ناپاک و دلِ هرجایی

شایسته ی بزم میهمان داری نیست **

 

شب بی تو به دیدارِ سحر مایل نیست

منظومه ی خورشید وَشان، کامل نیست

بازآی و قدم به دیده و دل بگذار

هر چند دل و دیده ی ما قابل نیست ***

 

با تمام این ها، مهدی جان! امروز جمعه بود و روز تو... بیا آقا... زودتر بیا!

 

ما منتظِر توایم و تو منتظَری

از سختی انتظار، خود با خبری

یک جمعه ی دیگر سپری گشت و نگشت

هجران تو ای صاحب جمعه سپری... ****

 

در این میهمانی الهی، این دعا همیشه ورد زبانمان باشد:

 

اللهم عجل لولیک الفرج...

 


* علی اصغر یونسیان (ملتجی)

** محمد جواد غفور زاده (شفق)

*** حسین گلچین

**** جواد هاشمی (تُربت)

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

باز هم آدینه و گردش متداول روزها و شبان... اما اینک در بهترین ماه ها؛ رمضان....

رمضان که می آید، همیشه نگران رفتنش هستم... چه زود می گذرد این میهمانی... دریغا! چه زود...

دلم می خواهد پس از هر نماز، دستی به دعا بردارم :

خدایا، بر ساکنان قبور، شادی ارزانی دار... تمامی نیازمندان را عزت ده... همه ی گرسنگان را سیر گردان و بدهیِ قرض مندان را بپرداز... و نیز بگویم:

روزیم کن حج خانه ات را، هم امسال و هر ساله، به آسانی، همراه با سلامتی... و هیچ گاه مرا از این بزرگ نعمتت محروم نساز...

نمی دانم این چه تاکیدی است در نیایش ها؟ چرا این همه آرامش و توفیق درکِ « شب قدر » را می خواهیم؟ و چرا در شب قدر، حج را ...

 

ای صاحب شب قدر! در این "سحر و غروب" ها، همیشه تو در نظرم میایی، همیشه در مناجاتم، پای تو در میان است...

این شب ها، تو هم به گاهِ قرآن خواندنت یاد من باش و به دعایی مهمانم کن...

 


نامدگان و رفتگان، از دو کرانه ی زمان

سوی تو می دوند، هان! ای تو همیشه در میان

 

در چمن تو می چرد، آهوی دشتِ آسمان

گردِ سرِ تو می پرد بازِ سپیدِ کهکشان

 

هرچه به گردِ خویشتن می نگرم درین چمن

آینه ی ضمیرِ من جز تو نمی دهد نشان

 

ای گلِ بوستانسرا از پسِ پرده ها درآ

بوی تو می کَشد مرا وقتِ سحر به بوستان

 

آه که می زند برون از سر و سینه موجِ خون

من چه کنم که از درون دستِ تو می کَشد کمان

 

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟

کز نفَسِ تو دم به دم می شنویم بوی جان

 

پیشِ تو، جامه در بَرم نعره زند که بر درم

آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...

 

ه.ا.سایه * بهار 1355

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

یکشنبه شب ها، در محل دبیرستان صدیقین، چند سالی است که استاد سید مجتبی حسینی به سخنرانی می پردازند. از بحث پیامبرشناسی (پویش پیامبر) آغاز کردند و بیش از یک سال است که به شرح صحیفه سجادیه می پردازند.

در جلسه ی هفته ی گذشته، به مناسبت در پیش بودن ماه مبارک رمضان، گفتند: بیایید با هم چند سطری از دعای حضرت زین العابدین علیه السلام در وداع ماه رمضان را بخوانیم!!! در ذهنمان گذشت که هنوز ماه مبارک شروع نشده، چرا خداحافظی؟! ولی وقتی چند سطری را خواندند، تازه به سرّ کار ایشان پی بردیم...

البته در روایتی از خاندان عصمت، این نکته از نشانه های آخرالزمان برشمرده شده است:

مردمِ آن روزگار تنها در ماه رمضان به عبادت مشغول می شوند.

آنچه در پی می آید (که خواندنش را به هیچ وجه از دست ندهید) ترجمه ی بخشی از دعای چهل و پنجم صحیفه است:

 

خداوندا تو ... ماه رمضان را قرار دادى كه آن را از ميان ساير ماهها برگزيدى... و بر تمام اوقات سال ترجيح دادى، به خاطر آنكه در آن قرآن و نور نازل نمودى، و ايمان را در اين ماه چند برابر ساختى، و روزه گرفتن را در آن واجب فرمودى، و به شب زنده‏دارى در آن ترغيب كردى، و شب قدر را -كه از هزار شب با ارزش‏تر است- در آن بزرگ داشتى، پس ما را محض اين ماه بر ساير امم برترى دادى، و در پرتو فضل آن ما را از ميان همه ملتها برگزيدى...

***

سلام بر تو اى بزرگ‏ترين ماه خدا، و اى عيد عاشقان حق. سلام بر تو اى ماهى كه در طىّ تو برآورده شدن آرزوها نزديك گشته، و اعمال در آن پخش و فراوان است. سلام بر تو اى همسايه‏اى كه دلها نزد تو نرم شد، و گناهان در تو نقصان گرفت.... سلام بر تو كه چه بسيار گناهان را از پرونده ما زدودى، و چه عيب‏ها كه بر ما پوشاندى! ...

سلام بر تو كه قبل از آمدنت در آرزويت بسر مى‏برديم، و پيش از رفتنت بر هجرانت محزونيم. سلام بر تو كه چه بدى‏ها كه به سبب تو از جانب ما گشته، و چه خوبي ها كه از بركت تو به سوى ما سرازير شده! سلام بر تو و بر شب قدرى كه از هزار ماه بهتر است. سلام بر تو كه ديروز چه سخت بر تو دل بسته بوديم، و فردا چه بسيار شائق تو مى‏شويم! ...

بارالها ما اهل اين ماهيم كه ما را به آن شرافت بخشيدى، و توفيق ادراكش را به ما عنايت فرمودى آنگاه كه تيره‏بختان وقتش را نشناختند، و از بخت بدشان از فضلش محروم شدند. ... و ما به توفيق تو به روزه و نماز آن برخاستيم همراه با تقصير، و در آن اندكى از بسيار را بجا آورديم. ...

خداوندا هر گناه كوچكى يا بزرگى كه در اين ماه به آن دست زديم، يا معصيتى كه به آن آلوده گشتيم، يا خطايى كه مرتكب شديم، از روى عمد يا فراموشى، كه در آن به خود ظلم كرده، يا حرمت ديگرى را بدان دريده باشيم، پس بر محمد و آلش درود فرست، و ما را از همه آنها در پرده ستّارى حضرتت بپوشان، و به عفوت از ما بگذر، ... و ما را به كارى بدار كه سبب فرونهادن گناهان و پوشاندن آن چيزى شود كه در آن ماه بر ما نمى‏پسندى...

بارالها پايان يافتن اين ماه را پايان يافتن خطاهايمان قرار ده، و به دنبال خارج شدنش ما را از بديهامان خارج كن، و ما را از سعادتمندترين اهل اين ماه به آن، و پرنصيب‏ترين آنان در آن، و بهره‏مندترين ايشان از خودت قرار ده. ... بارالها بر محمد و آلش درود فرست، و همانند پاداش آنان‏كه تا روز رستاخيزاين ماه را روزه گرفته‏اند، يا به بندگى تو در آن اقدام كرده‏اند براى ما ثبت كن. ... بارالها، ترس از عذاب وعده داده شده، و رغبت به ثواب موعود را روزى ما كن، تا لذّت آنچه را كه از تو مى‏خواهيم بيابيم، و غصه آنچه را كه از آن به تو پناه مى‏بريم دريابيم، ....

بارالها، از پدران و مادران و اهل دين ما همگى، چه آن كه از ايشان از دنيا رفته، و چه آن كه تا قيامت به آنان خواهد پيوست درگذر. بارالها بر محمد پيامبر ما و بر آلش درود فرست همچنان كه بر فرشتگان مقرّبت درود فرستادى، و بر او و بر آلش درود فرست آن طور كه بر پيامبران مرسلت درود فرستادى، و بر او و بر آلش درود فرست آن طور كه بر بندگان شايسته‏ات درود نثار كردى، و بهتر از آن اى خداى عالميان، چنان درودى كه بركتش به ما برسد، و سودش نصيب ما گردد، و به‏خاطر آن دعاهايمان مستجاب شود، زيرا كه تو بزرگوارترين كسى هستى كه به او توجه شده، و بى‏نياز كننده‏ترين كسى هستى كه بر او اعتماد شده، و بخشنده‏ترين كسى هستى كه از احسانش درخواست شده، و تو بر هر چيز توانايى...

 

در این لینک می توانید متن صحیفه سجادیه را بیابید

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

برای صاحبِ این روز و هر روزِ ما...

 

با دیدن این همه شادی مردم، دلم شاد می شود...

آیا دل خودش را این سان "شادمانی"ای هست؟ نمی دانم! می خواهم دلش شاد باشد... همیشه... همه جا... ولی؛

ولی مگر خودم یکی از آنهایی نیستم که گاه و بیگاه دلش را می شکند؟

به قول شاعر که چه صادقانه سروده است- :

دروغ گفته ام از دوریَت شکسته دلم

که از فراقِ تو حتی تِرَک به قلبم نیست

گُنَه نشانه­ی سستیِ ماست در ایمان

چگونه بانگ برآرم که شک به قلبم نیست؟

هر سال خواسته ام و امسال هم می خواهم که بتوانم کمتر دلش را بیازارم... فرزند خوبی برایش باشم... آیا می توانم؟

می توانم... اگر صادقانه بخواهم از خدا این توفیق را...

در سینه­ی من فراق تو توفان کرد

این سیل، بنای هستیَم ویران کرد

ما را تو ببخشا که گناه است و گناه؛

چیزی که تو را ز چشم ما پنهان کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

هفته ای بیش تا نیمه ی ماهِ امید و سرورِ خوبرویان عالم  باقی نمانده است...

داشتم درس می خواندم و همزمان به CD «تمنّا» با صدای دوست عزیزم، "سید هادی گرسویی" گوش می دادم که ناگاه این شعر و جملاتی که پس از آن از "زیارت جامعه کبیره" آورده شده بود، آتشی بر خرمن جانم زد و لحظاتی زلال اشک را بر دیدگانم جاری ساخت...

این شما و این واگویه ای غریبانه و صادقانه با صاحبِ عصر و زمان؛ حضرت فارس الحجاز...

اباصالح المهدی عجل الله تعالی فرجه...

*****

یک عمر دویدیم و به کویَت نرسیدیم

دل از تو شکستیم؛ ولی دل نبریدیم

 

روی تو گل انداخت ز شرمِ گنهِ ما

ما از گل روی تو خجالت نکشیدیم

 

خال لب تو دانه­ی ما بود و صد افسوس

کاندر طلب دانه به هر دام پریدیم

 

رفتیم و دویدیم همه عمر و نگفتیم

دنبال که رفتیم؟ به سوی که دویدیم؟

 

توسینه­ی صد چاک ز ما خواستی و ما

حتی ز فراق تو گریبان ندریدیم

 

عالم همه جا بود محیط* کرم تو

افسوس که ما قطره ای از آن نچشیدیم

 

بودیم سرافراز به مِهر تو هماره

هرچند ز بار گنه خویش خمیدیم

 

یا ولیَّ الله! اِنَّ بَینی و بَینَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ- ذُنوباً لا یَأتی عَلَیها اِلّا رِضاکُم... فَبِحَقِّ مَنِ ائتَمَنَکُم عَلی اَمرِهِ وَ استَرعاکُم اَمرَ خَلقِهِ وَ قَرَنَ طاعَتَکُم بِطاعَتِهِ

... لَمَّا استَوهَبتُم ذُنوبی وَ کُنتُم شُفَعائی فَاِنّی لَکُم مُطیعٌ ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

سرشار از حسم و گفتنی و ناگفتنی، بسیار با خود دارم امشب...

نوشته­ام ممکن است طولانی شود؛ ولی اکنون به این موضوع فکر نمی کنم و فقط دوست دارم فکر کنم، بنویسم، دوست داشته باشم، احساس کنم و ... باشم... .

 

ده روز پیش که از آستان پر مهر امام هشتم خواستم کوله بارم را تهی نگذارد و کاسه ی گدایی ام را پر کند، خواب این همه لطف و مهر را نمی دیدم ( و جالب تر اینکه علیرغم ایمانی که به احسانشان داشتم، گمان نمی بردم از این راه، پنجره ای از معرفت بر منِ زندانیِ ظلمت سرای نَفس بگشایند.)

 

ابتدا و به محض بازگشت از مشهد، «طوفان دیگری در راه است» * در وجودم طوفانی به پا کرد و من نیز، به شکرانه ی این نعمت، حسم را خالصانه- با دوستان در میان نهادم. خوشحالم که هر کس آن را خواند، نه تنها گله ای نکرد؛ که smsها پشت سر هم حواله ی تلفن همراهم کرد و از آن فضای دلچسب احساس رضایت نمود.

 

و دیگری نمایش «بی در زمان» ** بود که با تمام سادگی و بی آلایشی اش، عمیق ترین ریشه های وجودم را تحریک کرد و باعث شد قطراتی از زلال اشک، دستمایه ی من بر آستان ارباب مِهر، حضرت حسین-روحی فداه- ، باشد.

 

آری!  این دو مورد، تنها نَمی از دریای خروشان و پر موج عطوفت الهی و چراغ های هدایتش است...

بماند...

در این شب آدینه، این­گونه آرزو می کنم:

 

سایه ی لطف صاحبِ امروز و هر روزمان بر سرمان هماره....

 

یا علی

 


* داستانی از سید مهدی شجاعی، کتاب نیستان ، 1386

** نمایشی به کارگردانی حسین مهکام، تالار مولوی، مرداد 1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

خدا را شکر که بیش از چهل ساعت از اتمام مطالعه ی کتاب گذشته است و دیگر برچسب "احساسی بودن"  به این "پُست" نمی چسبد!

از آیین رونمایی اش خبردار شده بودم و خلاصه اش را هم در "کتاب همشهری" خوانده بودم. مژده ی آمدنش را در نمایشگاه کتاب شنیده بودم و رفیق شفیقم، سید مهدی (برادر زاده ی محترم نویسنده!!) ، نیز پرده از برخی ماجراهای کتاب برداشته بود... بگذریم؛ مهم این که بالاخره مجوزش صادر شد و به زیور طبع آراسته... و مهم تر اینکه توسط برادرم، سید علی (آقازاده ی محترم نویسنده!!) به حضرت من اهدا گردید!!!

از دفتر "کتاب نیستان" که بیرون زدم، از همان اتوبوس مسیر "پیچ شمیران" به خواندنش مشغول شدم تا این که تاریکی دمادم غروب، رخصت از من گرفت... با اجازتی که والده ی ماجده صادر فرمودند، تا پاسی از نیمه شب به خواندنش همت گماردم... نه! بهتر بگویم به دنبالش دویدم و از سطر سطرش لذت بردم.

در جا به جای فصل "رگبارهای پراکنده"، بغض کردم، گریستم و باز هم ادامه دادم... در 10 صفحه ی انتهایی هم بلند بلند زار زدم که مادر مهربانم عمیقا متعجب شده بودند...

اگر فکر می کنید برای گفتن شمّه ای از داستان "نَم"ی پس می دهم، به خطا رفته اید...

هیچ نخواهم گفت مگر تشویق شما به تهیّه اش و خواندنش.

همین بس که ظهر امروز در دانشکده، کتاب را به استاد گرانقدرم پیشکش کردم و ایشان علیرغم مشغله های فراوانشان، ساعت 18:51 این اس ام اس (پیامک) را برایم فرستادند:

« ممنون. یکی از زیباترین تجربه های زندگیم به واسطه شما بود. عالی بود»

اچنانچه تمایل به تهیه اش دارید، با انتشارات کتاب نیستان در تهران تماس بگیرید: 22612443 و یا خبری به من بدهید تا تهیه کنم و در اختیارتان قرار دهم.

به لینک زیر هم سری بزنید:

"طوفان دیگری در راه است" مانیفست مهدی شجاعی است

زیاده جسارت است...

این شما و این شاهکار سید مهدی شجاعی...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

چند روزه گذشته را با جمعی از دوستان به زیارت حضرت ثامن الحجج علیه السلام مشرف شده بودیم... جای شما خالی! از حال و هوایش هر چه بگویم احساس می کنم که کمتر حق مطلب ادا می شود...

بگذریم...!

در مسیر رفت و برگشت (در قطار)، با دوستان دو بحث مفید در خصوص «مطالعه» داشتم. اولین پرسشم این بود:

چند درصد از مطالعه باید به کتاب و چند درصد به روزنامه، مجله، وب و.... اختصاص یابد؟

 و اما دومین سوال:

آیا در مطالعه (یا حتی فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن و...) باید ابتدا آثار یک نفر را بخوانیم و سپس به نفر بعدی بپردازیم یا شلخته خوانی کنیم؟

(مثلا ابتدا تمام رمان های مصطفی مستور، بعد دولت آبادی، بعد... یا نه؛ هر اثر خوبی را که به دستمان رسید)

 

بحث به جاهای خوبی کشید که حیفم آمد با شما مطرحش نکنم و نظرتان را ندانم. اگر کمکم کنید شاید بتوانم جمع بندی مناسبی از این بحث داشته باشم.

 

اولین نظر را  هم خودم می گذارم!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

از اسفند ماه سال هشتاد و پنج به همت محمد قوچانی و آقای عطریانفر، مجله ای به نام شهروند امروز، منتشر می شود. این دوستان با سابقه ی قابل توجه خود در وادی مطبوعات و با الگو قرار دادن مجله های توانمندی مثل "تایم" و" اشپیگل" دو هفته نامه ای را عرضه می کنند که بسیار حرفه ای است

در ظاهر، استفاده از کاغذ مرغوب و صفحه بندی مناسب، تعداد صفحات و دسته بندی موضوعات و پرونده ی ویژه ی هر شماره (که تا کنون به بررسی فیلم 300 و فرانسه و انگلستان و ایالات متحده و آمریکای لاتین و مهندس میرحسین موسوی و سرنوشت سازمان مدیریت و برنامه ریزی پرداخته است) از نکات مثبت این نشریه می باشد.

در محتوا هم تحریریه ای به غایت پیشرو و آشنا به اصول علم ارتباطات و خبرنگاری آن را اداره می کنند که پیشینه شان به تحریریه ی شرقِ شابق و هم میهن کنونی بر می گردد.

در شماره ی هشتم این نشریه، علاوه بر پرونده ی جاری، دو پرونده ی جذاب هم راجع به فیلم هری پاترِ5 و استاد دکتر شفیعی کدکنی کار شده است.

پیشنهاد می کنم که از دستش ندهید.

قیمت تکشماره ی آن، هزار تومان می باشد ... کمتر از یک عدد ساندویچ ناقابل !!

و چه قیاس نابجایی کردم! مگر زحمت و خون دل خوردن این همه آدم فرهنگی را با ساندویچی که ساعاتی بعد ... می توان مقایسه کرد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

شب آرزوهاست امشب...

متنی که می خوانید را دوستی برایم "بلوتوث" کرد...

کلیپی است باصدای زیبای آقای وحید جلیلوند و در نهایت محمد اصفهانی

موسیقی زمینه اش هم که دلرباست... آشنا هستید با آن...

و انتهای متن مرا تصدیق خواهید کرد.

نامه ای است به مهربان ترین پدر دنیا...

که امیدوارم بیاید از سفر...

زودتر بیاید...

زودتر !

*****

قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد ؛  که گرفت ....

قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد ؛  که گرفت ...

کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه، عاشق باش !

عزیزم... عزیز دلم !

منتظر آن دَمَم که نگاهم کنی...

منتظر آن دَمَم که نگاهم کنی و ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل

و سالِ دل تحویل شود و مردمان بخندند و کودکانِ معصومِ فقر، لباس عافیت بپوشند.

و ناجوان­مرد، از شرم بمیرد...

عزیز دلم !

کودکان معصوم فقر...

بگذار بنویسم ... به یک بار نوشتنش که می ارزد...!

من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبوده ام ... می دانم !

بیا یاریَم کن که برای تو باشم.

یا نام مرا برای همیشه از دفتر مدعیان عشقت خط بزن...

همین ... !

ببخش ... دوباره تند رفتم ! دوباره تند رفتم ! تند رفتم ...

عزیز دلم ! از نو می نویسم

 

سلام!

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

 

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

باز هم سایه... این شعر را در ویژه نامه ی «بخارا» به مناسبت 80 سالگی استاد دیدم... تا کنون در کتابی منتشر نشده و اگر به تاریخش بنگرید می بینید که به اصطلاح، داغِ داغ است !

بخوانید و لذت ببرید...

 

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

 

ز تو دارم این غمِ خوش، به جهان ازین چه خوش تر؟

تو چه دادیم که گویم که از آن بِه ام ندادی

 

چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین

بِه از این درِ تماشا که به روی من گشادی؟

 

تویی آن که از تو خیزد همه خرّمی و سبزی

نظر کدام سَروی؟ نفس کدام بادی؟

 

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی

همه رنگی و نگاری، مگر از بهار زادی

 

ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی

که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی

 

به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی

 

به کرانه های معنی نرسد سخن؛ چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی

 

ه.ا.سایه *  کلن؛ فروردین 1386

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

دیروز، کتاب همشهری به بررسی اجمالی زندگی مرحوم علامه امینی پرداخته بود. لحظاتی پیش که خواندن آن را به پایان بردم، اشک در چشمانم حلقه زد... به راستی پایانی بهتر از این برای یک زندگی می توان تصور کرد؟

دوست می دارم این حکایت را با هم بخوانیم...

*****

آیت الله سید محمدتقی آل بحرالعلوم نقل می کند:

پس از وفات امینی پیوسته در این فکر بودم که علامه­ی امینی عمرش را قربانی و فدای مولا علیه السلام ساخت. مولا در آن عالم با وی چه خواهد کرد؟ این فکر مدت ها در ذهنم بود، تا اینکه شبی در عالم رؤیا، دیدم گویی قیامت برپا شده و عالم حشر است و بیابانی سرشار از جمعیت؛ ولی مردم، همه متوجه یک ساختمانی هستند. پرسیدم: آنجا چه خبر است؟ گفتند: آنجا حوض کوثر است. من جلو رفتم و دیدم حوضی است و باد امواجی در آن پدید آورده و متلاطم است.

وجود مقدس علی بن ابی طالب علیهما السلام کنار حوض ایستاده اند و لیوان های بلوری را پر ساخته و به افرادی که خود می شناسند، می دهند. در این اثنا همهمه ای برخاست. پرسیدم چه خبر است؟ گفتند: امینی آمد! به خود گفتم: بایستم و رفتار علی علیه السلام را با امینی به چشم خود ببینم که چگونه خواهد بود؟ 10 الی 12 قدم مانده بود که امینی به حوض برسد، دیدم که حضرت لیوان ها را به جای خود گذاشتند و دو مشت خود را از آب کوثر پر ساختند و چون امینی به ایشان رسید، به روی او پاشیدند و فرمودند:

خدا روی تو را سفید کند، که روی ما را سفید کردی!

از خواب بیدار شدم و فهمیدم که علی علیه السلام پاداش تالیف الغدیر را به مرحوم امینی داده است.

*****

و ما برای اعتلای نام آن یگانه امیر چه کرده ایم؟ چه می کنیم؟ چه باید بکنیم؟

این چند لینک را هم ببینید:

 ttp://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=43096

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

تقدیم به مهربان خواهرم...

تا چندی پیش، دلم اینطور نلرزیده بود...

بازدمِ اندوه، اینگونه شعله کشان از ریه هایم به بیرون فوران نکرده بود...

چه عجیب حالی داشتم آن روز... برگ های خاطراتم، دانه دانه ورق می خورد...

زلال اشک، در چشمانم حلقه زده بود...

اما هر چه بود، امید بود... دعا بود... صبر بود...

تا روز معهودمان...

تا روز معهود...

 

 

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

 

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش

 

خواهر! زمان زمانِ برادرکُشی ست باز

شاید به گوش ها نرسد بیتِ آخرش

 

می خواهم اعتراف کنم: هر غزل که ما

با هم سروده ایم، جهان کرده از برش

 

با خود مرا ببر که نپوسد در این سکون

- شعری که دوست داشتی از خود رها ترش

*

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبُردم به باورش

*

دریا! منم همو که به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

 

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خون می خورند از رگِ در خون شناورش

 

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

*

دریا سکوت کرده و من بُغض کرده ام

بُغض برادرانه ای از قهرِ خواهرش

 

محمد علی بهمنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط ا.پارسا  |