هیچ وقت فکرش را نمی کردم...
به نام او که مهربان است... مهربان ترین است
اصلا فکرش را نمی کردم که این قدر زود با تو خداحافظی کنم... ۲۳ روز فرصت زیادی نیست و از آن کمتر، ۷ روز برای جدایی....
خیلی عادت کرده بودم به تو... نه این که کار خاصی بکنم... نه! همین که در تو نفس می کشیدم... در تو می خوابیدم و می خوردم...
ولی فقط این ها نیست... شاید اصلا این ها همه اش نیست... خیلی مانده عزیزم!
تو خیلی چیزها به من دادی... خیلی...
در سایه ی تو بالا رفتم و اوج گرفتم... دیگر دستش به من نمی رسد... دشمن * را می گویم... البته اگر دوباره فرود نیایم... اگر دوباره سقوط نکنم...
در تو دوست داشتن را فهمیدم... فهمیدم که هستم... تازه! بودنِ او ** را هم حس کردم... چشیدمش... بی واسطه ... دیدم که در میدان مغناطیسی اش قرار دارم.
باز هم ادامه دهم؟ همین ها کافی نیست؟!
تازه داشتم یاد می گرفتم چطور بیشتر از بودن با تو بهره ببرم.... نرو... تو را به خدا.... به من بگو که وقت دارم هنوز...
وقت دارم هنوز؟
آری... هنوز 7 روز مانده .... باید بیشتر قدرش را بدانم.... باید....
* ان الشیطان کان للانسان عدوا مبینا
** لولا الحجه لساخت الارض باهلها
